آرامش کویر
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
از جمله جشن های آریایی ، جشن های آتش است . امروزه تنها « جشن سوری » ، معروف به « چهارشنبه سوری » و نیز « جشن سده » برایمان به یادگار مانده است و در باره جشن های فراموش شده ی آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهریورگان » یا « آذر جشن » می توان اشاره داشت . آتش نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، طراوت ، سازندگی ، زندگی ، تندرستی و در پایان بارزترین نماد خداوند در روی زمین است .

مجموعه ی آیین های نوروزی از « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری ) آغاز می شود و با آیین سیزده بدر نوروز به سر انجام خود می رسد .
برخی را باور این است که با در نگر(نظر) آوردن واژه ی « چهارشنبه » که بر آمده از فرهنگ تازی و سامی است ، پس « چهارشنبه سوری » ارمغانی از سوی تازیان است ، چرا که همانگونه که می دانیم ، در ایران باستان هر روزی نامی ویژه داشته است ( هرمزد روز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامیاد روز و … ) و نشانی از بخش بندی امروزین چهارهفته ایی و نام های آنان به چشم نمی خورد .
... ادامه مطلب
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
يکي از آيينهاي نوروزي امروز - که بايستي آميزه اي از چند رسم متفاوت باشد - " مراسم چهارشنبه سوري " است که در برخي از شهرها آن را چهارشنبه آخر سال گويند. دربارهً چهارشنبه سوري، کتاب ها و سندهاي تاريخي، مطلبي يا اشاره اي نمي يابيم و تنها در اين قرن اخير، يا دقيق تر، در اين نيم قرن اخير است که مقاله ها و پژوهشهاي متعددي در اين باره منتشر شده و يا در نوشته هاي مربوط به نوروز به چهارشنبه سوري نيز پرداخته اند.
برگزاري چهارشنبه سوري، که در همهً شهرها و روستاهاي ايران سراغ داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبهً سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن : " زردي من از تو، سرخي تو از من "، بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزهً کهنه اي از پشت بام خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند. اسفند دود کردن و آجيل خودرن، فال گرفتن، " فال گوش " ( در کوي و گذر به حرف عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفاًول زدن. ) و " قاشق زني " ( معمولا زنان روي خود را مي پوشانند و با قاشق، يا کليد به خانه ها در مي زنند، صاحب خانه شيريني، ميوه و يا پول در ظرف آنها مي گذارد. ) نيز از باورها و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است؛ و اين رسم ها و باورها در شهرهاي مختلف با يکديگر متفاوت اند.
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت
ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پرده های اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
دهان پر است جهان خموش را از راز
چه مانع ست فصیحان حرف پیما را
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا
که برگشاید درها مفتح الابواب
که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا
که دانه را بشکافد ندا کند به درخت
که سر برآر به بالا و می فشان خرما
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
روم به حجره خیاط عاشقان فردا
من درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید
بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر
زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا
چرا به عالم اصلی خویش وانروم
دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا
چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان
من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا
نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی
اگر مقیم بدندی چو صخره صما
فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی
اگر مقیم بدندی به جای چون دریا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا
بدتنک سد عظیم است در روش ناموس
حدیث بی غرض است این قبول کن به صفا
هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون
هزار شید برآورد آن گزین شیدا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربوده اند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقل ها برده
گشاده چون دل عشاق پر رعنا را
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
باز گل لعل پوش می بدراند قبا
بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد
مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت
وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
ديشب به سيل اشک ره خواب میزدم
نقشی به ياد خط تو بر آب میزدم
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
جامی به ياد گوشه محراب میزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب میزدم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
سالها پيروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم
سايهای بر دل ريشم فکن ای گنج روان
که من اين خانه به سودای تو ويران کر
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پيوستم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم
ليکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست
ديرگاه است کز اين جام هلالی مستم
از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدی نمای ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
لله حمد معترف غايه النعم
آن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
... ادامه مطلب
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و میگويم فاش
تا بدانی که به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود میآيد
که بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها
خم که در او باده نیست هست خم از باد پر
خم پر از باد کی سرخ کند روی ها
هست تهی خارها نیست در او بوی گل
کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
ای در ما را زده شمع سرایی درآ
خانه دل آن توست خانه خدایی درآ
خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ست
ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ
ای صنم خانگی مایه دیوانگی
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
از جهت ره زدن راه درآرد مرا
تا به کف رهزنان بازسپارد مرا
آنک زند هر دمی راه دو صد قافله
من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا
من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم
گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم
از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا
از کرمت من به ناز می نگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف
زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا
روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیر
همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خم حقست راز دلش مطلق ست
لیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده باد در آتش شده
عشق به هم برزده خیمه این چار را
... ادامه مطلب
شنبه هفدهم اسفند 1387
آمد بهار خرم آمد نگار ما
چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان زو منورست
تا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
... ادامه مطلب